حسن حسن زاده آملى
65
هزار و يك كلمه (فارسى)
چون بلال از ضعف شد همچون هلال * رنگ مرگ افتاد بر روى بلال جفت او ديدش بگفتا وا حرب * پس بلالش گفت نى نى وا طرب تاكنون اندر حرب بودم ز زيست * تو چه دانى مرگ چه عيش است و چيست اين همى گفت و رخش در عين گفت * نرگس و گلبرگ و لاله مىشكفت تاب رو و چشم پر انوار او * مى گواهى داد بر گفتار او گفت جفتش الفراق اى خوش خصال * گفت نى نى الوصالست الوصال گفت جفت امشب غريبى مىروى * از تبار و خويش غايب مىشوى گفت نى نى بلكه امشب جان من * مىرسد خوش از غريبى در وطن گفت اى جان و دلم وا حسرتا * گفت نى نى جان من يا دولتا گفت آن رويت كجا بينيم ما * گفت اندر حلقهء خاص خدا حلقهء خاصش به تو پيوسته است * گر نظر بالا كنى نى سوى پست گفت آنرويت كجا بينيم ما * گفت اندر حلقهء خاص خدا ، اندر آن حلقه ز رب العالمين * نور مىتابد چو در حلقه نگين